مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

627

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - عبيد اللّه خطبهء جمعه مىگفت . هانى در مجلس نشست . گيسوان خود را از دو طرف آويخته بود . وقتي عبيد اللّه نماز بكرد ، هانى را بخواند كه از دنبال وى برفت ووارد شد وسلام گفت . عبيد اللّه گفت : « هانى ، مگر نمىدانى كه پدرم به اين شهر آمد وهمهء شيعيان را بكشت مگر پدر تو وحجر را ؟ كار حجر چنان شد كه دانسته‌اى پس از آن پيوسته مصاحبت تو را نكو مىداشت وبه حاكم كوفه نوشت كه نيازى كه پيش تو دارم ، هانى است . » گفت : « چرا » . گفت : « پاداش من اين بود كه يكى را در خانه‌ات نهان كردى كه مرا بكشد ؟ » گفت : « چنين نكردم . » گويد : پس آن مرد تميمي را كه به خبرگيرى آنها گماشته بود ، بياورد وچون هانى أو را بديد ، بدانست كه قضية را به عبيد اللّه خبر داده است وگفت : « اى أمير ! چنان بود كه خبر يافته‌اى ؛ امّا حمايت از تو برنمىگيرم . تو وكسانت در امانيد . هركجا مىخواهى برو . » گويد : عبيد اللّه يكّه خورد ومهران كه بر سر وى ايستاده بود وعصايى به دست داشت ، گفت : « چه ذلتى ! اين بندهء بافنده تو را در قلمروت أمان مىدهد . » عبيد اللّه گفت : « بگيرش . » پس ، مهران عصا را بينداخت ودو گيسوى هانى را بگرفت وصورتش را بالا نگهداشت . عبيد اللّه عصا را برگرفت وبه صورت هانى كوفت ، آهن عصا درآمد وبه ديوار فرورفت وچندان به صورت أو زد كه بيني وپيشانيش بشكست . گويد : جماعت به نزد ابن زياد رفتند . هانى نيز با آنها برفت وچون پديدار شد ، ابن زياد گفت : « اجل رسيده به پاى خويش آمد . » گويد : در آن وقت عبيد اللّه با أم نافع ، دختر عمارة بن عقبه عروسى مىكرد . گويد : وچون هانى به ابن زياد نزديك شد كه شريح قاضى نيز نزد وى نشسته بود ، بدو نگريست وشعري خواند ، بدين مضمون : « من زندگى أو را مىخواهم امّا أو آهنگ كشتن من دارد . » گويد : وچنان بود كه ابن زياد در آغاز آمدنش ، هانى را محترم مىداشت وملاطفت مىكرد . هانى گفت : « اى أمير ! مقصود چيست ؟ » گفت : « پس اى هانى ! اين كارها چيست كه در خانه‌هايت بر ضد أمير مؤمنان وعامهء مسلمانان مىكنى ؟ مسلم بن عقيل را آورده‌اى ودر خانهء خويش جا داده‌اى ودر خانه‌هاى أطراف خويش سلاح ومرد براي وى فرآهم آورده‌اى وپندارى كه اين قضية بر من نهان مىماند . » -